|
|
|
|
|
اولن سلام ! بعد تا بغضم نترکیده ٬ به قول مامان پریسا ٬ جونم براتون بگه که سال نوتون مبارک ! اصلن راجع به این سال ِ جدید حرف نزنیم بهتره ! تعطیلات نوروز که هفته ی اول ٬ چون قول مردونه دادم راجع بش حرف نزنم ! خب ! منم ٬ یه مرد ِ واقعی ام ٬ چیزی نمی گم ! پس ! اون هیچی ... هفته دوم که با خاله لاله بودیم همشو و جاتون خالی ٬ خیلی خیلی خوش گذشت ! تازه رفیق رو دیدیم یه خیلی ٬ دلمون باز شد و کلی پیتزا خوردیم و اونجا بود که اسم من از سام شورشی به پیتزا خور قهار عوضی شد ٬ اما جان ِ گومبا خیلی هم پیتزا نخوردما ٬ رفیق می گه زیاده ! خب ! همش شونزده تا ٬ حالا من بعضی وقتا ٬ خوب بلد نیستم بشمرم ٬ فقط بعضی وقتا ٬ خب ! شایدم هیفده تا ٬ نه ! بیست و سی تا ! نمی دونم ٬ اما خب ! خاله لاله جونم ٬ پیتزا می خرید برام با سیب زمینی و نوشابه ! میشد نخورد ؟ وای تازه ! یه روزم رفتیم یه جای با حال کلی جیگر خوردیم با دوغ ! خب ! این که همش شد خاطره ی خوردنی ! خب من بچه ام ! پیتزا و پفک خوشالم می کنه ! هوش مصنوعی و میکرو پروسسور و کیک زرد و ساتنریفوژ خوشالم نمی کنه که ! آره ! این از تعطیلات ... بقیه ی روزای شروع شده ی سال جدید تو خونه ی ما ٬ یعنی دماغ ِ قرمز ِ مامانم و انبار ِ دسمال کاغذی های اشکی و فینی ! وقتی می گم چی شده ؟ می گن : داریم پیاز خورد می کنیم ! من نمی دونم ٬ مامانم چه قد پیاز خورد می کنه ! اصلن این همه پیاز به چه دردمون می خوره ؟ تازه ! وقتی هم که گریه نمی کنه ٬ مدام دعوا داره با خودش ! فک کنم صب به صب می ره ٬ دادگاه انقلاب از خودش شکایت می کنه ٬ بعد میاد خونه ٬ بس که بد و بیرا می گه به خودش ! اما من می دونم اینا واسه اینه که دارن رفیقو می برن یه جای پر از میله ٬ یه بارم نقاشیشو کشیدم ٬ سر کلاس ٬ خانوم عابدی بدش اومد ٬ گفت : بچه ! تو باید گل بکشی ! درخت بکشی ! تاب بکشی ! اینا چیه کشیدی ؟ کی یادت داده ؟ دیدم ای بابا ! اینجام که ... هیچی نگفتم و رفتم . مث که دارم زیاد می نویسم ؟! اما خوب خیلی وقته نبودم ! کلی حرف تو دل ِ کوچیکم جمع شده ! حالا با این اوضاع و احوال ٬ اینم به بدی ماجرا اضافه کنید که بهاره ! همش می رم پارک و استخر و بازی ! امتحانام شروع میشه و من هنوز درس در بازارو بلد نیستم و تو کله ام فرو نمی ره که اگه از هفت تا دو تا برداریم ٬ چند تا می مونه ! آخه وقتی هیچی نیست ! از هیچی دوتا برداریم ؟ اصلن برداریم ! اتفاقی نمیفته که ... چیزی نیست که چیزی هم بمونه ! خلاصه این روزا این شکلیه دیگه ! حالا شما بگید این روزا می شه چیزی نوشت ؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:46 توسط سام
|
|
||
|
|
|
|
|
دو روزه مدرسه مون تعطیل شده ٬ فکر می کنم خانم عابدی می خواد یکی دو روز ماها رو نبینه ٬ که اعصابش راحت شه واسه عید ! روز آخر وقتی از کنارم رد شد ٬ یه جیغ کشیدم با تبریزی ٬ بلند ٬ تو گوشش ٬ بعد با بچه ها خندیدیم ٬ خانم عابدی ترسید ٬ اما هیچی نگفت ٬ از تو جیب کاپشنم ترقه هامو برداشت ٬ چپ چپ ٬ نگاش کردم گذاش سر جاش ٬ مادرمو خواس ٬ همون روزی که مادرم گاز فندک آورده بود بندازیم تو آتیش ٬ خانم عابدی چپ چپ تر نگاش کرد و لباشو گزید ! من و مادرم دست تو دست هم رفتیم . به من که حسابی خوش می گذره ٬ همه اش خونه مامان پروینم ! با بابا بزرگم می رم استخر و دایی ام باهام وحشی بازی می کنه ! عیدی هامو قبل از سفر گرفتم ! با پولام رفتیم با مریمی برای مادرم کتاب خریدیم عیدی ٬ به مریمی گفتم چی نوشته توش ؟ مریمی گفت : نمی دونم ! اما می دونم مادرت از کتابایی که اسمش جنبش و آزادی و سرخ باشه ٬ خوشش میاد . مادرم هنوز نگفته کجا می خوایم بریم اما این انسی جون و خاله لاله می دونن ! باید یه کم خود شیرینی کنم تا به منم بگن ٬ آخه اسم اون جایی که می خوایم بریم سخته ! لنین گرد ٬ لنین گرا ٬ آهان ! لنین گراد ! آرزو می کنم اونجا مردم کباب بخورن ٬ یا دس کم پلو داشته باشن ٬ اما این طور که بوش میاد ٬ خودشون چیزی ندارن بخورن ... تو سفر هم براتون می نویسم و عکسای سفرو میذارم اینجا ! ممنون که برام نظر گذاشتین ! راستی مادرم یه نفرو آورده بود خونه مونو تمیز کنه ٬ برای اینکه خانومه کسی رو نداره ٬ اینجوری پول بهش بده ٬ خانومه اومد ٬ چایی و میوه خورد ٬ کار هم کرد ٬ وقتی رفت ٬ دیدیم ٬ خونه مونو کثیف کرده ٬ مادرم همه جارو خودش تمیز کرد ٬ خونه مون شد مث قبلش دسته ی گل ٬ بعد به مریمی گفت : تا حالا به کسی پول دادی بیاد خونه تو کثیف کنه و بره ؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:34 توسط سام
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ! من سام هستم و هفت سال دارم ٬ شما را هم دوست دارم ٬ بیش از همه چیز در این هفت سال یاد گرفتم ٬ که مردم را دوست بدارم ! کتاب خواندن بلد نیستم ! درسمان حالا علی و معصومه است و من به مادرم می گویم : کاش اسم معصومه ٬ سارا بود ٬ هم آسان تر است ٬ هم گره روسری اش را آنقدر سفت نمی بندند که من ٬ فکر کنم ٬ دارد ٬ خفه می شود . تا یادم نرفته بگویم من دیروز ماهی هایی که برای عید خریده بودیم را ٬ خفه کردم ! مادرم حمام بود و من یکی را خفه کردم و دیگری را با چاقو کشتم ! مادرم دعوایم نکرد ٬ اما پرسید : چرا این کار را کردی ؟ گفتم : ماهی که در تنگ است ٬ باید بمیرد ٬ هر که آزاد نباشد و برای آزادی مبارزه نکند ٬ باید بمیرد ! از جواب من ٬ خوشش آمد ٬ ولی برای اینکه پررو نشوم ٬ گفت : پسر بد ! اما وقتی ٬ برای رفیق تعریف کرد ٬ رفیق ٬ مرا بوسید از دور و دست زد برایم ٬ من هم خواستم او را ببوسم که مادرم نگذاشت مونیتورش را تف مالی کنم ! عید دارد می آیدو من خوشحالم که بزرگ می شوم و می توانم از مادرم ٬ نگهداری کنم ٬ اما ٬ او می گوید تو مراقب خودت باش . خوشحالم که امسال ٬ تمام می شود و مادرم ٬ دیگر برای عمو علی که در زندان بود ٬ گریه نمی کند و من و عمو علی می توانیم ٬ باز موج بازی کنیم ٬ راستش من خاله لاله را خیلی دوست دارم ٬ او خیلی خوشگل است ٬ می خواهم بزرگ شدم ٬ دختری مثل او را پیدا کنم ٬ چون خیلی مهربان است . خاله هم مرا خیلی دوست دارد . باز هم می آیم ٬ می نویسم و نقاشی می کنم . تعطیلات ٬ می خواهیم خیلی جاها برویم که بعدن می گویم . حالا می روم بخوابم . مادرم می خواهد ٬ امشب از وارطان بگوید . همه ی شما را به خصوص خانوم های خوشگل را می بوسم . شب به خیر ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:50 توسط سام
|
|
||